ضيافة الله رمضان، تماشاگاه فطرت مهربان الهی مبارک ...

سلام بر ماه شُكوه روح و خاكساری تن، ماه دست های نوازش آسمان، ماه گام های به عاشقی رهسپار، ماه چشم های اشك بر پیشگاه خشیت خدا، ماه دهان های آه و لب های زمزمه دوست دوست، ماه آوازهای زخمی زاری.

سلام بر ماه همایون پارسایان، ماه روشن دیدار در شب بی كرانه انسان، ماه یقین، ماه كتاب مبین. سلام بر ماه شورِ شوكتِ ایمان و روحِ رحمتِ رحمان. سلام بر ماه خجسته جان، سلام بر رمضان.
رمضان، ماه میعاد است و گاه یاد: میعاد با رستخیز دوباره جان و گاه حضور در همیشه ای از نور؛ ماه شكیب تن و شادی جان.

رمضان، بشارت رستگاری است بر پاكان و اشاراتی است به پاكی رستگاران. امیر رستگاران و پاكان و برگزین رسولان، محمّد مصطفی(ص) در پیشباز رمضان فرموده است: ماه خدا با فرخندگی و مهر و آمرزش به شما روی كرده است؛ ماهی كه در آن به بزم ربّانی بار عام یافته اید و به جرگه رادمردان درآمده اید؛ پس پروردگارتان را با نیت های راست و جان های پاك بخوانید. شوربخت است آن كه در این ماه مهین به مقام آمرزش نرسد. با گرسنگی و عطش این ماه، گرسنگی و عطش قیامت را در یاد آرید؛ زبان از یاوه بدارید و دیده از ناروا بپوشید. در نماز این ماه، دست خواهش بر آستان نیایش خدا برید كه به مهر بر بندگانش می نگرد، اگر بخوانندش، اجابت كند؛ و اگر نداش در دهند، روی آورد، و اگر نیاز آورند، عطا كند. پیشانی، بسیار بر خاك بسایید تا از گرانباری بدكاری خود بكاهید و بدانید كه خداوند به شكوه واری خود سوگند خورده كه نماز خوانان و سجده گذاران را سختی ندهد. در این ماه، درِ بهشتِ خوشدلیِ خدا گشاده است، زینهار كه پروردگارتان آن را بر شما فرو بندد، و دروازه دوزخِ خشمش بسته است، زینهار كه آن را بر شما بگشاید...

الهی! به پیشباز این خجستگی، دیدار تو را چون اشك بر سر مژگان ایستاده ایم و دل به مهر مهربان رمضان داده ایم. خدایا! در این روزها، روزه مرا روزه روزه گیران راستین كن و نماز مرا، نمازِ نماز خوانان راستین، و از خواب بی خبران به هوشیاری ام ببر. در این روز، تردامنی ام را بر من ببخش، ای خداوندگار جهانیان و درگذر از من ای آمرزگار تردامنان.

 

زمزمه های انتظار

محـــراب ابــــرو

ای غايب از نظــر
به خدا می سپارمت       جانم بسوختی و به جان دوستـدارمت
 
تا دامــــن کفــــن نکشــم زير پای خاک     باور مکن  که دســت زدامانت بدارمت

محـــراب ابــــروان بنمــا تا سحـرگــهی     دســت دعـا بـرآرم و در گـــردن آرمـت

گر بايــدم شــدم ســـوی هـاروت بابلی      صــــد گونـه جادويي بکنـم تا بيــارمت

خواهم که پيش ميرمت ای بيوفا طبيب      بـــيمار بـــازپـــرس کــه در انــتظارمت

صد جوی آب بســــته ام از ديده بر کنار      بـر بـوی تخم مـهــر که در دل بکـارمت

میگريم و مرادم از اين سيل اشـــک بار      تخــم محـــبت است که در دل بکارمت

بارم بده از کرم بر خود تا به ســـوز دل       در پــای دمــبــدم گـهــر از ديده بارمت

خونم بريخت وز غم عشــق خلاص داد      منـت پذيـر غمـــزه خنجــــر گذارمـــت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع تست    فی الجمله می کنی و فرو گذارمــت



ادامه نوشته